سیگار
ایینه
قیچی
یخچال
دود
سیب
تیغ
دیوار
اب
ریل
ماهی
شاید اینها کلماتی باشند
بی معنا وبی مفهوم
وشاید بگویید باید درکنار جمله ای قرار بگیرند
تا به معنا برسند
اما به شما می گویم همین کلمات
تنها
بی هیچ پسوند یا پیشوندی
بار خود را به منزل خواهند رساند
باورندارید
امتحان کنید
به تمام لحظه های نبودن با تو
زندگی را سپری کرده ام
که اگر تو بودی
دنیا گلستان می شد
اگر توبودی
سنگها خوابم را
نمی پراندند
اگر توبودی
دیگر از صدای هیچ زنگی
نمی هراسیدم
اگرتو بودی
باسوت هیچ پاسبانی نمی ایستادم
اگرتوبودی
هیچ کس چراغ خانه مارا خاموش
نمی کرد
بیا
با اینکه شب در قرق سگهاست
با اینهمه
تاکهای ما
درتاریکی نیز
روبه انگور
می خزند
نهیب برسرم می زنی که می دانی چند صباحی است که
حرفی
کلامی
سخنی
از آنها که همیشه دوستش داشتی
از جان
برون نیاوردم
به اصرار
قلم
دل
چشم
گوش
.......
همه را بر سر یک میز نشاندم تا برایت بنوازند
اما نشد
هرکدام ساز خودرا زدند
نشد انکه را که دوستش می داشتی.
از آغاز امشب دوستت دارم
مثل هیچ کس دیگر
مثل بی مانندی تو
از آغاز امشب دوستت دارم
روشن
وخاموش
بروزن سکوت
از آغاز امشب دوستت دارم
مثل یک آسمان
در آرزوی دوبال
اینها مرا مسخره می کنند
به ریش نداشته ام می خندند
می گویند :
مگر می شود
باخیال وصلت کرد:
مگر می شود با خیال پابه حجله گذاشت؟
ویکی از ما
خیال یا من
یعنی من یا تو
غش هم کرده باشد؟
تو بیا بگو
تو شهادت بده که:
که روز را در دستانت گم کردم
وشب را ستودم
که به ما در تاریکی پناه داد
وتو خندیدی
که گفتیم از دنیا چه می خواهیم؟
لباسی که مارا گرم کند
ولیوان شیری که مارا سر کیف آورد
وحدسی از روزی که پایان ندارد
تو بیا بگو
که در آغوشت افق را گشودم
پنجره را فراموش کردم
ودرآن گرما
چشمه ای از میان انگشتانت شکفتم
ودر بیداری اب ان چشمه را خوردم
توبیا بگو
که گفتی من فقط
تا طلوع افق در کنارت
همبسترت
خواهم ماند
تا ان زمان که این دخترک
رژین
صبحانه را بیاورد.
اینها نمی دانند که چرا
در پایان طلوع روز برای طلوع روز
همیشه در چشمانم اشک داشتم
اینها نمی دادنند
که فقط بودنت
پیوندت
همراه با بوی اطلسی ها برایم تکرا می شد
وطلوع را اینگونه فراموش می کردم
من سرمست
به سماع دچار می شدم
وتمام امراضم را
وبا
طاعون
مرگ
امید
همه را فراموش می کردم
همه و همه را جز تو
بیا بگو بانو
که من فقط برای آخرین بار
که نمی دانم کدام بار
دستانت را بوسیدم
بیا بگو بانو
اینها نمی دانند
که این شعرهای عریان
بی قافیه و بی وزن
چگونه از رحمم خارج می شوند
وبر کاشی های سرد این مرده شور خانه
ذوب می شوند
هلااااک می شوند
کودکی ام را به یاد دارم
که هیچ گاه گروهی برسربودنم درمیانشان به نزاع برنخواستند
یا درخفا کسی را از راز تیله های شرابیم آگاه کنم
ویا بعدها که بزرگ ترشدم
پشت پنجره ای....
یاپشت دربی
کسی منتظرنجوای خش خش کشیدن کفشهایم برروی زمین باشد
نداشته ام
همه را خوب به خاطر دارم
حتی طعنه های مادرانه مادریم را
که هیچ گاه برکویر دلم علف عاطفه ای نخواهد رست
دلم را خوب به خاطر دارم
این دل
دلی ناآرام
که نه خام نازچشمهای کسی می شد
ونه رام نیاز دستهای کسی
اما حال این دل را چه شده؟
که نه بایک سلام
که بایک خواب
که بایک رویا!!!!!
اسیرت شده
که حتی لحظه لحظه تمام شعرهای من
لبریز از تمام تو شد
ابری که دلش
برای زمین
تنگ شده بود
درست مثل دل من
که
................
وتو مرا بی برادر
به چاه دلت
او عزیز مصر شد
ومن عزیز تو
چه سالها
عمر سبز را
به پای آمدنت زرد کردم
چه لحظه های فراوان
مرگ را به یمن امدنت
به تاخیر انداختم
واصلا مرگ را با آمدنت به امید رساندم
به باورش رساندم
که اونیز دلخوش به آمدنت باشد
..
چه شاید ها
بر سر خانه دل کاشتم
که مسیحا نفست خواهد آمد
وچه باخت ها
برسر
میز قمارش نشاندم
به امید می آیدها
که شاید
از روزن فرداها جلوه کنی
شاید
کرده ام طی صد بیابان را به شوق یک جنون
من از این دیوانه بازی ها فراوان کرده ام
13بار میهمان دیارت بودم- 13شاخه لیلیوم سفید
7بار در بلادی دیگر - 7شاخه ....
آقا دیگه چی ؟
11دسته گل ریز برای کناره ها ....
مثل کلید سازها یکی یکی همه شماره هاره خدا را امتحان کردم ودر آخر ، کار به تقدیر نهادم
که ایا او خواهد فهمید ؟؟؟؟؟؟؟
وتنها کلید سازها می دانند که کسی جز خود ،راز اعداد را نخواهد فهمید
من که که با یوسف صبر ایوبیم نیست
عذر خواهم را همان چاک گریبان کرده ام
اگر درماندگیت را با تمام وجود منتقل کنی ، همیشه کسی هست که بدادت برسد
اما تو نفهمیدی ، در سکوتم فریاد زدم اما ،
اما تو نفمیدی
وفقط گفتی باید فکر کنم وبه دادم نرسیدی
سوزن عشقی که خار غم برآرد کو؟ که من
بار ها این درد را اینگونه درمان کرده ام
اخر تمام نوشته ها برایت گفتم : ای کاش رسم قدیمیان هنوز بر پا بود ، هنوز در بازار ها
؛ بازار برده فروشی پابر جابود
وپدرت برای تو مرا.......وتو خندیدی ؛ اوهم خندید
گفتی و گفت
دیوانه
از تو تنها نه که از یاد تو هم دل کنده ام
خانه را از پای بست ویران کرده ام
وقتی عشق دق الباب دلت را نواخت
ودلت را از جای کند
با خود همه چیز خواهد اورد
شور
نشاط
شعر
.
.
.
و وقتی از خانه ات رخت بر بندد همه چیز را با خود خواهد برد
اما
اما تو از دلت گرد این غصه را بزدا که من جای تک تک لحظات بی تویی ؛ابر نه
سایه خواهم گذاشت
برج ویرانم غبار خویش افشان کرده ام
تا به پرواز آیم ؛ از خود جسم را جان کرده ام
داستان سیمرغ را شنیده اید؟
انهمه مرغان که به خدمت سیمرغ شتافتند
هفت در یا پیش آمد
بعضی از سرما هلاک شدند
وبعضی از بوی دریا فرو افتادند
وبرخی
مست شدند و ماندند
از انهمه
دو مرغ بماندند
منی کردند که همه فرو رفتند و ما خواهیم رسید به سیمرغ
همینکه سیمرغ را بدیدند 2 قطره خون از منقارشان فرو چکید
و
جان
دادند
آخر این سیمرغ آن سوی کوه قااااااف ساکن است
اما پرواز او از آن سوی خدای داند ، تا کجاست؟
این همه مرغان جان بدهند تا گرد کوه قاف
دریابند
مگر نه این است که
مرغان پا در رکاب توان خویش
عزم سیمرغ کردند
و
مگر نه اینکه هیچ کس عتابی سر نداد ، بر عزم از دست رفته بر خی مرغان
انگار کن
انگار کن ، تو هم
یکی از این مرغان
وقتی توانش نیست
وقتی توانش نبوده
از اول
........نقطه
