تبليغاتX
سودای دل
سودای دل
نگارش در تاريخ چهارشنبه بیست و هشتم مرداد 1388 توسط دومان

سیگار

ایینه

قیچی

یخچال

دود

سیب

تیغ

دیوار

اب

ریل

ماهی

شاید اینها کلماتی باشند

بی معنا وبی مفهوم

وشاید بگویید باید درکنار جمله ای قرار بگیرند

تا به معنا برسند

اما به شما می گویم همین کلمات

تنها

بی هیچ  پسوند یا پیشوندی

بار خود را به منزل خواهند رساند

باورندارید

امتحان کنید


به تمام لحظه های نبودن با تو

زندگی را سپری کرده ام

که اگر تو بودی

دنیا گلستان می شد

اگر توبودی

سنگها خوابم را

نمی پراندند

اگر توبودی

دیگر از صدای هیچ زنگی

نمی هراسیدم

اگرتو بودی

باسوت هیچ پاسبانی نمی ایستادم

اگرتوبودی

هیچ کس چراغ خانه مارا خاموش

نمی کرد

بیا

با اینکه شب در قرق سگهاست

با اینهمه

تاکهای ما

درتاریکی نیز

روبه انگور

 می خزند

 

 

 

نگارش در تاريخ دوشنبه بیست و ششم مرداد 1388 توسط دومان
مواخذه ام می کنی

نهیب برسرم می زنی که می دانی چند صباحی است که

حرفی

کلامی

سخنی

از آنها که همیشه دوستش داشتی

از جان

برون نیاوردم

به اصرار

قلم

دل

چشم

گوش

.......

همه را بر سر یک میز نشاندم تا برایت بنوازند

اما نشد

هرکدام ساز خودرا زدند

نشد انکه را که دوستش می داشتی.

 

 

 

از آغاز امشب دوستت دارم

مثل هیچ کس دیگر

مثل بی مانندی تو

 از آغاز امشب دوستت دارم

روشن

وخاموش

بروزن سکوت

از آغاز امشب دوستت دارم

مثل یک آسمان

در آرزوی دوبال

 

نگارش در تاريخ پنجشنبه یکم مرداد 1388 توسط دومان
بانو

اینها مرا مسخره می کنند

به ریش نداشته ام می خندند

می گویند :

مگر می شود

                      باخیال وصلت کرد:

                           مگر می شود با خیال پابه حجله گذاشت؟

ویکی از ما

         خیال یا من

              یعنی من یا تو

                            غش هم کرده باشد؟

تو بیا بگو

تو شهادت بده که:

که روز  را در دستانت گم کردم

    وشب را ستودم

              که به ما در تاریکی پناه داد

وتو خندیدی

که گفتیم از دنیا چه می خواهیم؟

لباسی که مارا گرم کند

ولیوان شیری که مارا سر کیف آورد

وحدسی از روزی که پایان ندارد 

تو بیا بگو

که در آغوشت افق را گشودم

  پنجره را فراموش کردم

ودرآن گرما

چشمه ای از میان انگشتانت شکفتم

ودر بیداری اب ان چشمه را خوردم

 

توبیا بگو

که گفتی من فقط

تا طلوع افق در کنارت

                   همبسترت

                               خواهم ماند

تا ان زمان که این دخترک

رژین

   صبحانه را بیاورد.

اینها نمی دانند که چرا

در پایان طلوع روز برای طلوع روز

همیشه در چشمانم اشک داشتم

اینها نمی دادنند

که فقط بودنت

پیوندت

 همراه با بوی اطلسی ها برایم تکرا می شد

وطلوع را اینگونه فراموش می کردم

من سرمست

به سماع دچار می شدم

وتمام امراضم را

وبا

  طاعون

     مرگ

         امید

             همه را فراموش می کردم

همه و همه را جز تو

 بیا بگو بانو

که من فقط برای آخرین بار

که نمی دانم کدام بار

دستانت را بوسیدم

بیا بگو بانو

اینها نمی دانند

که این شعرهای عریان

بی قافیه و بی وزن

چگونه از رحمم خارج می شوند

وبر کاشی های سرد این مرده شور خانه

 

ذوب می شوند

هلااااک می شوند

نگارش در تاريخ چهارشنبه سی و یکم تیر 1388 توسط دومان
 

کودکی ام را به یاد دارم

 

که هیچ گاه گروهی برسربودنم درمیانشان به نزاع برنخواستند

 

یا درخفا کسی را از راز تیله های شرابیم آگاه کنم

 

ویا بعدها که بزرگ ترشدم

 

پشت پنجره ای....

 

یاپشت دربی

 

کسی منتظرنجوای خش خش کشیدن کفشهایم برروی زمین باشد

 

نداشته ام

 

همه را خوب به خاطر دارم

 

حتی طعنه های مادرانه مادریم را

 

که هیچ گاه برکویر دلم علف عاطفه ای نخواهد رست

 

دلم را خوب به خاطر دارم

 

این دل

 

دلی ناآرام

 

که نه خام نازچشمهای کسی می شد

 

ونه رام نیاز دستهای کسی

 

اما حال  این دل را چه شده؟

 

که نه بایک سلام

 

که بایک خواب

 

که بایک رویا!!!!!

 

اسیرت شده

 

که حتی لحظه لحظه تمام شعرهای من

 

لبریز از تمام تو شد
نگارش در تاريخ یکشنبه بیست و هشتم تیر 1388 توسط دومان
مثل شمع اب شد

ابری که دلش

برای زمین

تنگ شده بود

درست مثل دل من

 

که

................

نگارش در تاريخ یکشنبه بیست و هشتم تیر 1388 توسط دومان
یوسف را برادرانش به چاه انداختند

وتو مرا بی برادر

به چاه دلت

او عزیز مصر شد

ومن عزیز تو

نگارش در تاريخ شنبه بیست و هفتم تیر 1388 توسط دومان

چه سالها
 
عمر سبز را

به پای آمدنت زرد کردم

چه لحظه های فراوان

مرگ را به یمن امدنت

به تاخیر انداختم

واصلا مرگ را با آمدنت به امید رساندم

به باورش رساندم

که اونیز دلخوش به آمدنت باشد

 

..

چه شاید ها

بر سر خانه دل کاشتم

که مسیحا نفست خواهد آمد

وچه باخت ها

برسر
 
میز قمارش نشاندم

به امید می آیدها

که شاید
 
از روزن فرداها جلوه کنی

شاید

نگارش در تاريخ یکشنبه سی و یکم خرداد 1388 توسط دومان

کرده ام طی صد بیابان را به شوق یک جنون
من از این دیوانه بازی ها فراوان کرده ام


13بار میهمان دیارت بودم- 13شاخه لیلیوم سفید
7بار در بلادی دیگر - 7شاخه ....

آقا دیگه چی ؟
11دسته گل ریز برای کناره ها ....

مثل کلید سازها یکی یکی همه شماره هاره خدا را  امتحان کردم ودر آخر ، کار به تقدیر  نهادم

که ایا او خواهد فهمید ؟؟؟؟؟؟؟


وتنها کلید سازها می دانند که کسی جز خود ،راز اعداد را نخواهد فهمید


من که که با یوسف صبر ایوبیم نیست
عذر خواهم را همان چاک گریبان کرده ام

 

اگر درماندگیت را با تمام وجود منتقل کنی ، همیشه کسی هست که بدادت برسد

اما تو نفهمیدی ، در سکوتم فریاد زدم اما ،

 
اما تو  نفمیدی


وفقط گفتی باید فکر کنم وبه دادم نرسیدی


سوزن عشقی که خار غم برآرد کو؟ که من
بار ها این درد را اینگونه درمان کرده ام

 

اخر تمام نوشته ها برایت گفتم : ای کاش رسم قدیمیان  هنوز بر پا بود ، هنوز در بازار ها

؛ بازار برده فروشی پابر جابود
وپدرت برای تو مرا.......وتو خندیدی ؛ اوهم خندید
گفتی و گفت


دیوانه


از تو تنها نه که از یاد تو هم دل کنده ام
خانه را  از پای بست  ویران کرده ام

 

وقتی عشق دق الباب دلت را نواخت


ودلت را از جای کند


با خود همه چیز خواهد اورد


شور
نشاط
شعر
.
.
.
و وقتی از خانه ات رخت بر بندد همه چیز را با خود خواهد برد

اما
اما تو از دلت گرد  این غصه را بزدا که من جای تک تک لحظات بی تویی  ؛ابر نه
 سایه خواهم گذاشت


برج ویرانم غبار خویش افشان کرده ام
تا به پرواز آیم ؛ از خود جسم را جان کرده ام
 

نگارش در تاريخ پنجشنبه بیست و هشتم خرداد 1388 توسط دومان

داستان سیمرغ را شنیده اید؟


انهمه مرغان که به خدمت سیمرغ شتافتند
هفت در یا پیش آمد
بعضی از سرما هلاک شدند
وبعضی از بوی دریا  فرو افتادند
وبرخی
مست شدند و ماندند
از انهمه 

 دو مرغ بماندند


منی کردند که همه فرو رفتند و ما خواهیم رسید به سیمرغ
همینکه سیمرغ را بدیدند 2 قطره خون از منقارشان فرو  چکید
و
جان
دادند
آخر این سیمرغ آن سوی کوه قااااااف  ساکن است


اما پرواز او از آن سوی خدای داند ، تا کجاست؟


این همه مرغان جان بدهند تا گرد کوه قاف
دریابند

نگارش در تاريخ چهارشنبه بیست و هفتم خرداد 1388 توسط دومان

مگر نه این است که


          مرغان پا در رکاب توان خویش

                                    عزم سیمرغ کردند

و

مگر نه اینکه هیچ کس عتابی سر نداد ، بر عزم  از دست رفته بر خی مرغان

انگار کن

            انگار کن ، تو هم

                              یکی از این مرغان

وقتی توانش نیست

وقتی توانش نبوده

                       از اول

                                    ........نقطه

آخرين مطالب
آرشيو مطالب
نويسندگان
قالب وبلاگ